تبليغاتX
سرسطر

«يادم مي‌رود فاتحه‌اي براي خودم بخوانم»

چاپ شده در هفته‌نامه‌ی مکیال، شماره‌ی 132

حرف زدن برايم سخت است اين بغض لعنتي نمي‌گذارد راحت باشم و شايد به‌همين دليل است كه دوست دارم بنويسم. گاهي آرزو مي‌كنم اي كاش زبان آفريده نمی‌شد و همه با نگاه و كلمه با هم حرف مي‌زدند.

اينكه چرا براي شما مي‌نويسم به اين دليل است كه فقط شما با اشخاص، به‌خاطر ذات وجوديشان ارتباط برقرار مي‌كنيد و نه با مدرك و منسب‌شان. همه براي انسان نقش بازي مي‌كنند كسي نيست كه بتواني حرف دلت را بزني و او سوءاستفاده نكند. به هركس كه مي‌گويي دوستت دارم خود را درون هاله‌اي قرار مي‌دهد تا مبادا به آن نزديك شوي.

اطرافم كسي نيست تا با آن حرف بزنم همه رفته‌اند. تنها مانده‌ام. تنها و اين تنهايي باعث مي‌شود هر روز بيشتر از قبل توي لاكم فرو روم تا جايي‌كه ديگر نشود بيرون آمد.

مثل آب گنديده‌اي شده‌ام. همه مرا ابزار كارشان کردند و بعد رفتند. دريغ كه، حداقل جرات نکردند مرا درون كيف ابزار كارشان قرار دهند و همراه داشته باشند. همانجا پاي كار رها شده‌ام. آرزويم اين "من" نبود. "من" ذهني‌ام مرده است و من، هر روز سر قبرم حاضر مي‌شوم و تاسف‌آور اينكه، يادم مي‌رود فاتحه‌اي براي خودم بخوانم.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391 توسط داود خدایی |

«سراي كودكان»

گزارشي كوتاه از غرفه‌ي سراي كودكان چهارمين جشنواره تابستانه

                                                                                       داود خدايي

يك ماهي را در غرفه‌ي سراي كودكان چهارمين جشنواره‌ي تابستانه‌ي تبريز -پارك ائل‌گولي- كه به همت مديريت محترم سازمان فرهنگي هنري شهرداري (حسين نجفي) برگزار شد، گذرانديم. من بودم و آقاي امجد (مدرس نقاشي) و آقاي حسيني (عكاس غرفه).

كار با بچه‌ها هميشه از دلچسب‌ترين لحظات زندگيم بوده، چرا كه سعي مي‌كنم در اين اوقات، خودم را بسپارم به خيال آنها و سفر كنم به جاهايي كه ما بزرگترها را آنجا راه نمي‌دهند.

در اين يك ماه، طرح‌هاي مختلف ادبي را با بچه‌ها كار كرديم و گاهي برآيند كار، اثري مي‌شد كه مجبورمان مي‌كرد انگشت حيرت به دهن بگيريم، چرا كه اكثر بچه‌ها بدون هيچ سابقه‌ي ذهني، طرحي را كار مي‌كردند (در آينده نمونه‌هايي از اين آثار، در وبلاگ قرار خواهد گرفت) و مطمئناً با پرورش آنها، مي‌توان نويسندگان با استعدادي را تربيت كرد.

در ايام برگزاري جشنواره، هنرمندان خوب شهرمان، همچون آقايان منصور حميدي، جلال شمع‌سوزان، امير حجازي و... از غرفه بازديد كردند كه از همه‌ي آنها تشكر ‌مي‌كنيم. در ضمن مهمان ويژه‌ي جشنواره مصطفي رحماندوست (شاعر) بودند كه به همراه عبدالمجيد نجفي (داستان‌نويس) از غرفه‌ي سراي كودكان نيز ديدن كردند.

منصور حميدي - بابك امجد

جلال شمع‌سوزان

تمام اين لحظات خوشي كه نمونه‌اي از آن را برايتان تعريف كردم باعث شد تا آخرين روز جشنواره بدترين روزمان باشد، چرا كه مي‌دانستيم بايد از غرفه‌ي صميمي سراي كودكان خداحافظي كنيم.

مصطفي رحماندوست - عبدالمجيد نجفي

داود خدايي - مصطفي رحماندوست - عبدالمجيد نجفي

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390 توسط داود خدایی |

جوابیه‌ي نظر خصوصی ارسال شده

 به وبلاگ "سرسطر"

با سلام خدمت دوستان عزيز
چندي پيش نظري خصوصي از عزيز بزرگواري به من رسيد (در ادامه تصوير اين پيام را آورده‌ايم) كه بر خود وظيفه ديدم به رسم ادب، جواب نظرشان را بدهم، ولي چون ايشان هيچ آدرسي را ذكر نكرده بودند، مجبور به، آوردن جوابيه دراين قسمت از وبلاگ شدم.

***

اول اينكه: اصلاً معني اين جمله را "ولی آقای خدایی گاها سکوت بهترین فریادهاست این درسته که ما باید حرف بزنیم اما ....." متوجه نشدم. ما كجا خواستيم فرياد بزنيم و كداميك از مطالب وبلاگ، نشان از مهر برداشتن من از دهانم است. مي‌خواهم به اين دوست‌مان كه، ظاهراً از بازگويي حقايقي، كه احتمالاً به زيان‌شان است واهمه دارند بگويم: برو با خيال راحت زندگيت را بكن كه من همه چي را به خدا سپردم و مطمئناً او بهترين داوران است.

دوم اينكه: شما به خانواده‌ي من چيكار داريد. فكر نمي‌كنيد اين جمله‌تان بوي تهديد مي‌دهد؟ "آقای خدایی پشت خانوادتون به شما گرمه همسرتون, بچه ای که شاید دارین سردش نکنین." ولي مطمئن باش، من تا پاي جان، از همسر و فرزندم كه تنها بهانه‌ها براي زندگيم هستند؛ مواظبت كرده و چشم هر كسي را كه با سوءنيت به آنها نگاه كند از كاسه در خواهم آورد.

سوم اينكه: شما از كجا مي‌دانيد كه من به جاي دوست داشتن، تنفر را ياد بچه‌ام مي‌دهم. "آقای خدایی سعی کنین دوست داشتن و یاد فرزندتون بدهین نه تنفر رو."  اصلاً من در مقابل ذات احديت عددي نيستم كه چنين‌كاري را بتوانم انجام دهم چرا كه خداوند وجود هر انساني را مالامال از مهرباني و محبت آفريده و اشخاصي چون من هم نمي‌توانيم اين نعمت الهي را از او بگيريم.

چهارم اينكه: اين وبلاگ اصلاً حريم خصوصي كسي نيست. "با تشکر ببخشید سرزده وارده حریم خصوصی شما عزیزان شدم." مثل اينكه شما عادت داريد، مفهوم و جاي همه چي را، با چيزهاي ديگر، اشتباه بگيريد و يا اينكه براي نيل به اهداف‌تان، سعي مي‌كنيد چنين تعابيري به‌كار ببريد. اين وبلاگ تمام تلاش‌اش را مي‌كند تا با انتشار اخبار و مطالب ادبي دوستان عزيزمان، به رسالت خود كه همانا كمك به همنوع خود (قشر علاقه‌مند) مي‌باشد عمل كند. شايد از اين راه توانسته باشد ذكات علم خود را (البته اگر بتوان به آن علم گفت) در حد توان، پرداخت كرده باشد.

آخر اينكه: دوست عزيز يا همان "غريبه"، بهتر نبود خودتان را معرفي مي‌كرديد تا رودررو با هم، به‎‌بحث مي‌نشستيم. البته اگر ريگي به كفش نداشته باشيد. در ضمن مواظب باشيد اون ريگ پاتون‌رو، زخمي نكنه چون ماها اصلاً توان ديدن بندگان خدا را، در حالت ناراحت و مريض نداريم.

و آخر آخر: انشاءالله خداوند اين نعمت بزرگ، كه همانا ترس از ذات احديش مي‌باشد را، از هيچ فردي بازپس نستاند، كه در آن‌صورت، انسان جرات انجام هركاري را به‌خود خواهد داد.

***

حال شما خود در این مورد قضاوت كرده و نظرتون را به ما هم، منتقل نماييد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390 توسط داود خدایی |