تبليغاتX
سر سطر

نه به من مي‌ماني

نه مرا مي‌خواني

خط احساس من آرام آرام

مي‌رود سوي دگرگوني خويش

رنجم از فاصله نيست

رنجم از مور دو چشمي است كه زمزمه‌ي بي‌خبري

تيره مي‌گرداند

خانه‌ي كوچك احساس مرا

ترسم از فاصله نيست

بغضم از فاصله نيست

ترس و بغضم همگي

زاده‌ي مهر سكوتيست كه با كج دهني

مي‌كند درهم و ويران آخر

قصر انديشه‌ي زيباي مرا

به شگفتي منگر

رخ وحشتزده و زار مرا

و ببين... كه چه آرام آرام

بي صدا تر زسكوت

بي‌صداتر زتمام ناله‌هاي بي‌امان... مي‌شكنم

درون قاب رسوايي خويش!

 

                                                                                  فاطمه منوچهري

                                                                                       عضو كارگاه داستان كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت توسط داود خدایی |

 

 

دو دو تا مي‌شود پنج تا

شايد هم سه تا

و شايد...

 

 


ببخشيد آقا!

رياضیاتم خوب نيست.

اصلاً هي يادم مي‌رود، منهاي كيستم

كه اينگونه بي‌قرارم.

به خانه‌ي شما كه آمدم

گيسوانم در باد بود

شايد هم

روسريم گلدار بود و

ابروانم پيوندي

و شايد

چادرم سياه و روبندم سپيد.

اصلاً شما كه هيچ چيز از خاطرتان نمي‌رود،بگوييد

آن روز من چه شكلي بودم؟

 

 


حاج ميرزا بزرگ راست مي‌گفت

شما خداي دوم من هستيد.

شما كه به شهر رفته‌ايد

و مي‌توانيد دو دو تا را در چرتكه بيندازيد

به من بگوييد

خداي اول من كيست؟

و من منهاي كيستم

كه اينگونه بي قرارم

 

زری عابدینی- تبریز

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت توسط داود خدایی |

ـ مطمئنی آدرس را درست داده‌ای؟

از کنار تلفن فقط سرش را تکان داد. مي‌خواستم هر چه زودتر بیاید و تمام سوا‌ل‌هایی را که ردیف کرده بودم؛ بپرسم. باورش برایم مشکل بود. بعد از شش سال پیدایش مي‌شد و باز مي‌خواست با عجله برود. مثل آن روزها که ناخوانده آمد و با عجله رفت. برای مأموریتی رفته بودم که از آنجا به ملیح زنگ زدم.

گفت: خانمی زنگ زده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت توسط داود خدایی |

                  « هوالحق»

 

لبخند بزن قفس طلايي!

                       ازذوق طلاي محبس خويش.

آسوده چو آن كلاغ فرتوت

                         از حنجره‌ات نوا بياويز.

خاموشي تو صداي مرگ است

لبخند بزن، بخوان قناري!

در قصر طلايي‌ات گمانم

                       جاي غم و ماتمي نداري.

غم باشد اگر ازآن زاغ است

آن خانه به‌دوش آسمان‌گرد

آن زاغ سياه كاسه‌گردان

سلطان هواي موسم سرد.

با اين همه اي قناري من!

بايد كه كلاغ‌ها نخوانند

بايد كه كلاغ‌ها بميرند

                      آخر تو چرا قفس طلايي!

 

 

                                                    زری عابديني- تبریز

                 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت توسط داود خدایی |

 

پسرك توي بغل مادرش مچاله شده بود، نمي‌دانم از زوزه‌ي باد بود يا سرمايش. مرد ديگر پلك نمي‌زد، عادت داشت وقتي فكر مي‌كند خيره شود. اولين پلك را كه زد، دستش را در جيب كتش فرو برد، كبريت را برداشت، زن انگار كه فكر مردش را خوانده باشد دست بچه را گرفت و از خانه بيرون آمد.

بادبه گمان اينكه تولد باشد، كبريت‌هاي مرد را فوت مي‌كرد. مجبورش كرد كه پشت به او بنشيند.

خانه كه آتش گرفت جلوتر آمدند تا جايي كه بچسبند به شعله‌ها. شعله‌ها بالا رفتند تا رسيدند به:«شكستني، با احتياط حمل شود.»

 

                                                                          علی مددی راد- تبریز

                                                                 عضو کلاس های کارگاه داستان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت توسط داود خدایی |

 

ديروقت بود كه به خانه‌ي وارطان آواك رسيد. در سينما از ديروز كارهايي مانده بود كه بايد انجام مي‌شد. بعد از سئانس آخر كارگرها رفتند و ر.م در شيشه‌اي سينما را از داخل قفل كرد تا به حساب‌ها برسد. بعد به اتاق آپارات رفت و وارطان آواك را ديد كه خم شده است و با تي،‌خرده شيشه‌هاي زير ميز را بيرون مي‌كشد.

يك ساعت طول كشيد تا فايل نامه‌هاي اداري را مرتب كند و آپارات شكسته را گوشه‌ي اتاق رياست بگذارند و كمي به ده و نيم شب مانده، از سينما بيرون بيايند.

وقتي دختر در را باز كرد، ر.م ديد كه دلواپس شده است. مي‌ترسيد دوباره اتفاقي افتاده باشد. آواك او را به دختر جوان معرفي كرد و آنها باهم دست دادند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت توسط داود خدایی |

 

... و تو در من شروع شدي نه آن شروعي كه بخواهد تمام شود . اما بايد تمامت كنم.

 

هر چند كه مي‌داني با تمام شدنت خالي خواهم شد.

 

 

                                                                                    رعنا مددی راد

                                                                       عضو کلاسهای کارگاه داستان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت توسط داود خدایی |

                            مردش خانه نشسته بود

فكر كرد شوهرش هميشه او را با دو سينه دوست داشته. هيچ وقت متوجه اين موضوع نشده بود. به طرف تخت برگشت. عروسك را توي دست گرفت. انحناي سخت دو پستان عروسك از زير پارچه صورتي بيرون مي‌زد. انگشتانش را رويشان كشيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت توسط داود خدایی |

صدي كه  در صفر ضرب شود...

ماما ﭼراغ ها را خاموش مي كند و خودش را با ما فرو مي كند زﻳﺮ لحاف. ﮔﺮمم مي شود، مي خواهم ماما را ﻟﮕد بزنم كه از زﻳﺮ لحاف بيرون بيايد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت توسط داود خدایی |

زن می‌گوید: دیوانه!

زن در اتاق کوچک روی تختش دراز کشیده است و مثل همه این سه ماه احساس می‌کند که صداهایی از اتاق دیگر به گوش می‌رسد. صدای به هم خوردن استکان در آشپزخانه و راه رفتن کسی که زن می‌خواهد باور کند کسی جز شوهرش نیست. صدای سرفه‌ای کوتاه. دری که به هم می‌خورد. زن سعی می‌کند پاهایش را تکان دهد اما سنگینی گچ سه ماهه، عضلاتش را کرخت کرده است. عرق سردی به پیشانی‌اش می‌نشیند. تنش را رها می‌کند و سرش کنار بالش می‌افتد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت توسط داود خدایی |